وقتی قدم به کاشانه قلبم نهادی ، ويرانه اين قلب شکسته را اميدی تازه بخشيدی
![]() |
وقتی طنين صدايت کاشانه قلبم را پر کرد، روزگار خاکستری و شب های تاريک و
خموش زندگی و لحظه های تلخ عمرم را از ياد بردم.
وقتی چشمانت را که به وسعت دريا بود و به پاکی و زلالی آب بود به من دوختی
و لبهای زيبايت برايم سخن گفت ، زندگی ام رنگ تازه ای به خود گرفت
و تازه توانستم اميد را به گونه ای شاعرانه معنا کنم ...
آری ای پرنده کوچک قلبم
، در کنار تو بودن و در رويای تو بودن برای من زيباست...

نظرات شما عزیزان:
.: Weblog Themes By Pichak :.